تبليغاتX
دردهای دختری از جنس شیشه
بعضى از بزرگ ترين هداياى خداوند، دعاهاى بی جواب است ... :)

خدا ...

تیر می کشه قلبم ...

شاید الان به جای گرفتن قلبت و گاز گرفتن لبت از درد و نشستن پای نت، باید چمدونتو عین ادم جمع می کردی ...

شاید الان باید می رفتی پیش مهمونا ...

شایدم باید درس می خوندی ...

شاید باید هرکار می کردی جز این کار ...

شاید باید خواب بودی و شایدم غرق خنده ... یا گریه ...

چه تفاوت دارد؟

شاید ...

شاید نباید انقدر دلگیر می بودی ...

شاید باید به جای تنهایی، رویای بودن او را در غوش می کشیدی ...

شاید نباید زیادی واقع بین باشی ...

شاید واقعیت نباید اینقدر تلخ می بود ...

شاید باید چشمهایت را می بستی به روی خیلی چیزها ...

شاید نباید ...

دیگر چه تفاوت دارد؟

بودن یا نبودن؟ / رفتن یا ماندن؟

گاهی باید رفت ... گاهی میان رفتن و ماندن هیچ فرق نیست ...

گاهی باید لال گشت ... لال ... گاهی باید خفه شد ... باید از بغض و سکوت خفه شد ... گاهی باید ...

گاهی باید پسب نقابت را به صورتت محکم تر کنی ...

خیلی محکم تر ...

گاهی باید ........

" گاهی" باید نباشی ... حتی برای "همیشه" ...

+ تاريخ پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت 23:8 نويسنده فلانى |

دست و دلم به نوشتن نمی ره اینجا ... تو این خونه ...

حرف هست ... درد هست ... یارای ماندن نیست ...

از چی بگم؟ یه مشت حرف تکراری؟ ...

بی خیال ...

به قول عاطفه ... خانه ی دوست کجاست؟

خدااااااا ... بریدم ... از این بو ... متنفرم خداااا ...

خدااا... دوست ندارم برم ... اما انگار مجبورم ...

" همیشه رفتن رسیدن نیست ... اما برای رسیدن باید رفت ... "

خدا ... انگار یه تیکه از قلبم تو وجودم نیست ...

کجام خدا؟ خدا؟ خوشی زده زیر دلم انگار ...

خداا ... یه دست ... یه آغوش ... یه شونه برای هق هق بی هیچ حرفی ... یه حس اعتماد ... همین خدا ... می دونم ... اینا رو بدی پشتش یه درد دیگه می آفرینم ... اما ...

خدا ... ذاتمونه ... نیست؟

خدا ... خدا بدجور خسته م ...

بابت این همه اشک شکر می گمت خدا جونم ........

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 23:15 نويسنده فلانى |

سیگارم را از پنجره میتکانم.................

دنیای شما زیر سیگاری من است!!!!

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 22:29 نويسنده فلانى |

کسی هست شانه هایش را به من قرض دهد؛
تا یک دل سیر گریه کنم؟ بدون هیچ حرف و سوال و جواب و دلداری و نصیحتی ؟ ...
+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 21:29 نويسنده فلانى |

با گوشی نمیشه بیام.
یه دکتر دیگه گفت جراحی لازم نیست. به جاش لیزر.

واقعا فقط خدا کمکم کرد چند شب پیش ...
وگرنه ...

عجیب خسته ام ... عجیب ...........

عامری با اون همه جذبه ش با اخم مصنوعی نگاهم میکرد چشم تو چشمم  که چرا ناراحتی ... زود چشامو ازش گرفتم ...
بع اون همه شوخی که برای بچه ها واقعا عجیب بود بعد از این کارم عصبی شده بود.. یکم گذشت خودش گفت نمی دونم چرا فاز منفی گرفتم!

التماس دعا ...

همین فقط ...

راستی نازنین؟
اون وبلاگ رفتی؟ ...

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 21:23 نويسنده فلانى |

شرايط روحي الانم آزارم مي ده. دلم خيلي وقته هوس كرده باور كنه كه بعد از خدا جون ميشه تو دنيا به آدمايي تكيه كرد. اما باورم نشد. بخاطر همين دلم سرخورده شده! گوشه گيرتر از هميشه. شايدم هستن و من نميبينم. دلم هوس كرده بود كه به يكي اعتماد كنه، براش حرف بزنه. اما پشيمون شد. دلم خسته ست، دلم تنهاست... " يكي بود يكي نبود، غير از <خدا> هيچكس نبود ... خداروشكر امروز امت رياضي خوب بود تقريبا...
+ تاريخ سه شنبه ششم دی 1390ساعت 23:32 نويسنده فلانى |

عجب! بابا جان عمل پيوند قلب نيست كه! يه جراحي كوچك رو هي بزرگش ميكنن. بيشتر از اينكه اونا به من روحيه بدن من اينكارو ميكنم. به يكي از دوستام بعد از خدا و سروناز قرار بود كه تشخيص دكتر از ام ار اي رو بگم. گفتم و انقد نگران شد بنده خدا كه همش بهش روحيه ميدادم. اخه جدا هيچي نيست.:| حتي دكترش ميگفت سرپاييه اما فكر كنم يه روز اينا بايد بستري بشم اخه داشت راجع به بيمارستان و بيمه اينا حرف ميزد. ولي انقد چيزاي ديگه هست كه فكرم مشغولشه كه اين هيچه. اگرم گفتم بريم دكتر چون وقتي كشكك زانوم جابجا ميشه واقعا نفسم ميره.. كه البته اون زانوم بودش اما تو ام ار اي متوجه شديم كه اون زانوم نياز به عمل داره. ميخواستم بندازم بعد كنكور دكتر گفت نه:( جو خونه سنگين بود.يه سكوت سنگين. شايد نبايد ميگفتم شايدم بايد ميگفتم به مامان كه: يادته دوسال پيش ميگفتم چقدر درد ميكنه ميگفتي هيچي نيست؟... قرارشد به اميد خدا جواب ام ار اي رو به يه دكتر ديگه هم نشون بديم شايد تشخيص عمل ندن. ولي اگرم باشه، اونقدر كه نگران روحمم نگران جسمم نيستم...
+ تاريخ یکشنبه چهارم دی 1390ساعت 23:14 نويسنده فلانى |

ظهر... كه داشتيم با فاطمه حرف ميزديم خداروشكر، شنيدم كه... چقدر تفاوت خدا. رو شوفاژ نشسته بودم و داشتم دوباره لرز ميكردم. خدا همون موقع ياسمن رو فرستاد وگرنه باز گيج ميشدم! *چادر سبز زرد شده ي گوله* خدا جونم شكرت:* روحي خارج از كنترلم! صبح رفتم تو نماز خونه خوابيدم خدا رو شكر. زنگ كه خورد شيده اومد بيدارم كرد يهو حالم بد شد تپش قلب داشتم و دست و پام ميلرزيد. ميخواستم گريه كنم.يه ساعتي خارج از حال خودم بودم. ديروز هم دوباره امپرم از دست شايد خودم بالا زده بود،اتودم نيمه خراب شد:( عشق رو كه تو چشماي زهرا ميبينم غبطه ميخورم به حالش و ميرم تو گذشته خودم. وقتايي كه صبح چشم باز ميكردم بخاطر ديدن چشماش و ... خيلي وقته كسي برام اون اندازه مهم نيست.حسوديم شد به زهرا.چه دنياي قشنگيه. الان اگه حس دوست داشتن كسي هست يه هوس پر درده.مطمئنم.من و عشق؟ اشتباه اومدي! اما اين هوس تو وجودت ريشه ميدوونه و تو رو از پا درمياره. اما هوس تو از تو دوره. اما هوس توهوس چيزاي ديگه داره. اماهوس توبايدفراموش و خفه بشه.دلم براي اينكه احساس كنم قلبه كه داره ميتپه تنگ شده +خدا كنه اگه قراره طلبيده بشم و برم وقتي باشه كه اوضاع روبه راه باشه...
+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 23:32 نويسنده فلانى |

راست راستشو بخوام بگم اينه كه شايد فقط خدا و خودم بدونيم چه اندازه ويرونم. همش تظاهر. خسته شدم. خدا من سروناز ميخوام. الهام ميخوام. اون انگيزه ها رو ميخوام. احساس دوست داشتن ديگران رو ميخوام. احساس اينكه يه سري چيزا برام مهم باشه ميخوام. خدا جونم... خودمم نميدونم چرا از چي از كي ناراحتم. فقط ميدونم از اون دختر شادي كه ميشناختم چيزي نمونده. فقط ميدونم دارم ظلم ميكنم. به خودم به خانوادم به دوستام. فقط ميدونم ديگه صبور نيستم اون اندازه كه بودم. فقط ميدونم كه هيچ چيز اندازه گريه رو طلب نميكنم. فقط ميدونم كه ... شايد يه چيزي فراتر از داغوني. چقد دلم ميخواست چشامو ميبستم و وقتي باز ميكردم برق اميد تو چشام درخشيدن ميگرفت. از اين بي تفاوتي در ميومدم. چقدر دلم خيلي چيزا ميخواد. چقدر... خدا جونم...
+ تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 22:25 نويسنده فلانى |

جديدا ديگه خودمم خودمو روشن نميكنم. نميدونم شادي هاي تو مدرسه و برق تو چشامو باور كنم يا دلتنگي هاي شبانه و اهنگ اي خدا ي هايده! تنها چيزي كه كمي با هم تطبيق داره بي هدفي و كم درس خوندنه. ترازم 700تا اومد پايين! نخونده بودم خب! حوصله نداشتم:|
+ تاريخ شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 22:31 نويسنده فلانى |

بابا كه منو بخشيد خداروشكر، از خدا هم ميخوام منو ببخشه. كولاك كردم.همون كارايي كه از يه زن عصباني برمياد. كلي گريه و غروب تو اتاق تاريكت با يه شمعي كه داره ميسوزه... اسبابامو جمع كردم، ميخواستم چند روز برم خونه خاله. صدام رو مامان رفت بالا.واسم مهم نبود ديوارا كاغذيه و صدام مي ره بيرون. داد مي زدم به درك! اخ خدا منو ببخشه. خودمو از پنجره اتاقم دور مي كردم. به مامان گفتم بهم پيتزا بده! بعدش رفتيم به سرونازينا امانتي داديم و بعدشم رفتيم خونه خاله خداروشكر. چقد برام حرف زدن. با زغال فرش خاله رو سوزوندم! غيرعمدها! چقدر امروز گريه كردم خداروشكر. وقتي اومدم خونه دستاي بابا رو ميبوسيدم.خدا منو ببخشه. عذاب وجدان دارم. واي داره گريم ميگيره.. ولي شايد به اين تخليه نياز داشتم،چقد احساس سبكي مي كنم خداروشكر. اگه دلي رو ناراحت نمي كردم خوب تر بود. خدا منو ببخشه. بابا و مامان جونم حلاليت. حرفاي امشب مامان و خاله بايد اويزه گوشم باشه...
+ تاريخ جمعه هجدهم آذر 1390ساعت 2:5 نويسنده فلانى |

به تنها چيزي كه فكر نمي كنم كنكوره! 
نگران خودمم!!
خدا جونم تو بهتر از من ميدوني من چمه. چكار كنم خدا؟:(
خسته ام.
"ديگه دنيا واسه من تاريكه، زندگي كوره رهي باريكه، آخر قصه ي من نزديكه"...
+ تاريخ سه شنبه پانزدهم آذر 1390ساعت 20:15 نويسنده فلانى |

خيلي بي مقدمه پرسيد تو دارو مصرف ميكردي؟ جا خوردم، سرمو انداختم پايين و با زمزمه گفتم چه سوالي! پرسيد چه داروهايي! گفتم! خنديديم اون وسطا. صدام مي كرد پروفسور فلاني!! چقد علائمي كه نام ميبرد برام اشنا بود. يادته چقد ناراحت بودي ارجاعت بدن؟ حالا چي شد؟ هيچي. اين تو بودي كه با اين خونسردي و ارامش حرفاشو تاييد مي كردي؟!! چقدر ارزشت پيش خودت كم شده؟ دو تا قرص گفت كه بخرم. يك هفته بخورم. اگه اثري روم نداشت گفت بايد يه فكري برات بكنيم....
لرز، دندون درد بعد از بيداري، كابوس، اون پرشهاي بين خواب و ... . چقدر تكراري كه "به كجا رسيدي؟!" و چقدر بي جواب. چقدر اون بي حسي نسبت به خودم غمناك بود. وقتي ميگفت چرا رفتي تو لاك خودت؟ وقتي ميگفت از اون دسته بچه هايي بودي كه من ازت انرژي مثبت ميگرفتم. اما الان كجايي؟ دلداري داد. من به زبون نياوردم خودمو گم كردم اما اون گفت نگران نباش خودت رو پيدا مي كني به لطف خدا ...
+ تاريخ شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 21:55 نويسنده فلانى |


ادامه مطلب
+ تاريخ جمعه چهارم آذر 1390ساعت 14:42 نويسنده فلانى |

خواب بودم، خواب بد ديدم، از خواب پريدم! احساس مىكنم مشابه ش رو.
+ تاريخ جمعه چهارم آذر 1390ساعت 3:3 نويسنده فلانى |

من از اين درد شايد مبهم لذت مىبرم، از اين لب گاز گرفتن ها... اره. لذت مىبرم. امروز خيلى بيشتر بود. خيلى. شايد بتونم با خنده هاي بي دليل و با دليلم غم تو چشامو پنهان كنم. جوشهاي عصبي صورتمو كه پر شده رو بي دليل نشون بدم. اين درد را در سكوتم لذت ببرم. اما شايد يه روزي شايد دور شايدم نزديك، شايد اشكار بشه. حتي علت خنده هاي بي دليلم!! واكنش در مقابل كنش! اره.. معمولا خيلي عصبي باشم بيشتر ميخندم و اگه يه روز نخندم تو مدرسه، بچه ها ميگن چته؟! به هر حال،دوست دارم بيشتر از اين لذت ببرم. اين درد بيشتر شود، شايد روزي بگريم و چون رنگين كمان بعد باران، پر رنگ شوم. از سياهي درايم.
+ تاريخ شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 23:3 نويسنده فلانى |

حس خوبي بود وقتي مشاور تحصيليمون درحالي كه مي زد به ميزش (تخته) داشت به همكارش مي گفت: ماشاءالله خيلي باهوشه و درك و فهمش بيشتر از سنشه...
+ تاريخ سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 1:2 نويسنده فلانى |

حالم بده... دقيقا شدم عين اين بچه تنبلا. چرا؟ خدا چرا؟ چرا از تو ميپرسم خودم مقصرم ... پاهام ميلرزيد.سرم گيج... قلبم... خسته، خسته ... خدااااا .. چقد دلم يه اغوش ميخواست اون موقع كه زماني سرد برخورد كرد... سرم درد ميكنه.خسته ام. خدا نوبت من كي ميشه؟ باران هم بعد نمازش اومد پيشم خواستم مثلا نبينمش ديدم داره مياد سمتم. نگام كرد و سرشو تكون داد گفت گريه كردي! زود رفتم تو حياط دوباره ديدم.گفت چي شده؟ استينام بالا بود. زمزمه ميكنه دستشو ... باران الان دبير ميره. بعدا بهت ميگم ...
+ تاريخ دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 16:38 نويسنده فلانى |

اين صفحه شده مونس من... بعد از خدا ... ديروز از مدرسه با فاطمه رفتيم كتابخونه خداروشكر، بيشتر از يكساعت و نيم درس 5صفحه اي مزخرفو خوندم تستاشم زدم. امروز ازم پرسيد، خيلي سوالا رو ج ندادم. گفت نخوندي فلاني؟ وقتي نشستم گريم گرفت. دوس نداشتم كسي اشكامو ببينه، اما انگار منتظر بهونه بودي. نفسم بالا نميومد خيلي جلو خودمو گرفتم به هق هق نيفتم.اومدم پايين.يه كم كه گذشت ترسيدم به خودم ت اينه نگاه كنم! زنگ نماز تو نماز خونه اون گوشه نشسته بودم مقنعمه داده بودم جلو صورتم و اماده گريه بودم. خانم اصلاني اومده بود نماز اومد مقنعه مو داد بالا گفت خوبي؟ گفتم اره. خيره شد به چشام و گفت چي شده؟ گفتم و اونم گفت روش خوندنت اشتباهه حتما . نميخواستم كسي بفهمه چقد حالم بده اد همون موقع مدير هم بايد بياد با اصلاني كار داشته باشه و بپرسه كه من چمه!! من كه اون گوشه بودم ... اصلاني گف يه ربع اخر تونستي بيا پيشم.رفتم. زماني اومد. سلام كردم. بغلش كردم.ميخواست ازم كناره بگيره. چند وقته همينطوره. اصلاني بهش گفت اينو درياب يه كم وقتي ازت انرژي مثبت ميگيره.رفت. از لجم كتابخونه نرفتم. تو هم دخيلي؟باور كنم واسه سرماتا4صبح بيدارم يااينكه فكرتو؟
+ تاريخ دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 16:27 نويسنده فلانى |

این خیال تلخ، رنگ واقعیت دارد ؟ ...

+ تاريخ جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 19:54 نويسنده فلانى |