بعضى از بزرگ ترين هداياى خداوند، دعاهاى بی جواب است ... :)

 
تصویر مچاله شده ش از جلو چشمام کنار نمی ره .... مچاله و داغون و ساکت .... فرو رفته در خودش .... مث یه تیکه گوشت ....... صحنه ای که هرروز می بینم و هر روز می میرم . . .
+ تاریخ | شنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت | 3:31 نویسنده | دخترک |

دچار یک زنده گی کردن گُهی شدم.

همش دکتر ...

همش دکتر ...

داخلی ... گوش و حلق و بینی ... قلب ... روانپزشک ... اورژانس ِ لعنتی ِ اون بیمارستان ِ کوفتی ... نصفه شب ها ...

سونوگرافی و آزمایش ها ...

دفترچه ی تموم شده ...

از اون میدون لعنتی که دور تا دورش بیمارستانه و ازمایشگاه و .... متنفرم ...

چه سال گهیه امسال.

چقدر بدم میاد از 94. هنوز واردش نشدیم زده زندگی و حال و دل و همه چی مونو گه مالی کرده.

تمرکز ندارم. اصلا.

فیلم یک ساعت و نیمه رو توی یه روز میبینم.

فیلم رو پلی میکنم. می بینم.

چای میخورم.

خسته م.

دراز میکشم و میبینم.

سردمه.

سوییشرت رو برمیدارم و می پوشم و میبینم.

خوابم میاد.

استپ میکنم و میخوابم.

بیدار میشم. حوصله ندارم گوشی رو چک کنم.

سردمه. از رو زمین بلند میشم. میرم رو تخت, زیر تختی.

شوفاژ رو زیاد می کنم. کتاب شعر توی دستم.

بلند بلند شروع می کنم به خوندنش.

خسته میشم. سردمه.

میرم چای میریزم.

غروب شده و اتاقم نیمه تاریک.

بقیه هم که چندساعتیه خوابن, تقریبا خونه تاریک شده

تاریک و ساکت.

فکر میکنم به زنده گی رخوت بارم ...

به مثلا بهاری که اومده!!!

فکر میکنم به حالی که این روزا دارم.

گوشی رو نگاه میکنم. میبینم بالاش زده 11 .

امروز یازدهمه !

چهارروز دیگه چه پیامی به دکتر بدم؟!

پیامای گوشی رو میخونم.

لپ تاپ خاموش شده.

میزنمش به برق.

میذارمش رو به روم.

ابی رو پلی می کنم و اینجا رو باز می کنم.

چقدر دلم سیگار میخواست.

این همه ساعت خواب بودن, اگه تصمیم میگرفتم روشنش کنم, همشون بیدار میشدن ! :|

صرف نظر کردم و اونا هم بیدار شدن!

چقدر از این رول پلِینگ ِ مسخره بیزارم من .........

+ تاریخ | سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت | 19:26 نویسنده | دخترک |

مدتیه وقتی خوابم،‌بیدار‌میشم و دیگه خوابم نمیاد. اما از اونجایی ک دلم میخواد بازم به زور خودمو میخوابونم:4:. دیشب ساعت پنج صبح بیدار شدم، یهو دیدم دستم داره خون میاد:| زخم شده! نمیدونم چیکارش کردم!:| +بابا فردا آزمایش داره ... راضیش کردیم که سونو واسه تیروئید هم بره بعدا. میگه دکتر رو نمیام ...!!! اگه نیاد .... ؟! چرا آهنگ لعنتی علی رضا نمیاد؟ گااااو
+ تاریخ | سه شنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت | 2:37 نویسنده | دخترک |


ادامه مطلب
+ تاریخ | شنبه هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت | 19:54 نویسنده | دخترک |


ادامه مطلب
+ تاریخ | چهارشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۳ساعت | 23:1 نویسنده | دخترک |

بعضی جاها ادم میتونه خودش باشه

اما بعضی جاها ادم بیشتر میتونه خودش باشه

انگار بعضی جاها هستن ادم وقتی می نویسه تخلیه میشه

و اینجا از همون جاهاست واسه من ....

 

راستشو بگم ....

خرابم .... حیلی خرابم ....

ورد زبونم شده " قرصای خواب آور " محسن یگانه ...

نگاه می کنم به دستم, به سرگیجه هام ..

به حرفای دوستام که هی میگن رنگت پریده یا زرد شدی یا اینکه میگن چته؟

این که با ظن نگات می کنن و حالتو می پرسن ...

اینکه انگار خیلی تابلو شدی...

اینکه هعی نفست میگیره

هی بغضتو میخوری

هی تنفرتو انکار میکنی

هی میخندی

هی میخندی

هی مخندی

اهههههههههههههه لعنتی

بس کن

بدم میاد از این خنده هات ...

نگاه به خودت کن ... ببین به کجا رسیدی؟ نگاه کنننننننن

این روزا غیر قابل پیش بینی ام. سعی میکنم حسم رو سرکوب نکنم و همین باعث میشه غیرقابل پیش بینی بشم

خودمم نمیتونم خودمو پیش بینی کنم!

جدی چی مونده از من؟ چی مونده جز یه مرده متحرک؟

چقدر خسته م خـــدا ..... چقدر خسته م....

دلم تنهایی و سکوت مطلق میخواد.

دلم ضجه زدن میخواد.

دلم میخواد راحت بتونم هق هق کنم و سیگار بکشم.

دلم تنهایی می خواد.

چرا نمیشه؟ چرا ؟

حیف ... حیف و صد حیف ...

دریا و هیزم و آتیش و من و سیگار ...

چی می شد ...

و البته شب ...

+ تاریخ | چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت | 21:8 نویسنده | دخترک |

مطالب‌پارسالمو می خوندم . . .

چقدر همه چی تغییر کرده . . .

چقدر دغدغه هام عوض شدن . . ‌

پارسال خیلی بهتر بود . . .

پارسال نوک مدادی بود روزهام و این روزها تیره تر . . .

سال دیگه چی؟!

ایا زنده هستم؟

پارسال خیلی بهتر بود . . .

پارسال فقط غم داشتم،

امسال اما؛ غمگینی، اضطراب، افسردگی، ناامیدی، خشم، تعارض، گیج بودن، بی انگیزه بودن، حسرت در دل داشتن، و حتی دارو ... امسال همه اینها را و شاید کمی بیشتر یا کمتر به همراه دارم . . .

پارسال نمی دانستم چه کنم . . .

امسال اما شاید بدونم، اما نای بلند شدن ندارم ...

 

پارسال ....

امسال ....

نمی خوام توی گذشته ها باشم، اما . . .

اما . . . گاهی دلم می گیرد

از بود ها و نبود ها . . .

انقدر کار دلم زار شده ست که به هر دستاویزی‌چنگ می زنم ....

منی که حاضر نبودم به چنین کارهایی ...

 

+ آه از این بغض گران، صبر نمی داند چیست ...

* خـدا بخواه امام زمان (عج) زودتر ظهور کنن دیگه:((

نگاه کن خدا، حال دل هیچ کدوم ما خوش نیست ...

نگاه داروخانه ها رو، بیمارستان ها رو، مراکز درمانی و ...

خـدا خستم ...

کمکم کن خـدا

پارسال دلم خلا می خواست، موقتی. کما مثلا

امسال اما دلم یه خلا مطلق می خواد ...

امسال کما نمیخوام، امسال مرگ می خوام ‌‌‌...

دروغ چرا...

امسال .... دلمرده تر از پارسالم ...

+ تاریخ | سه شنبه ششم آبان ۱۳۹۳ساعت | 0:58 نویسنده | دخترک |

چقدر حرف‌دارم که تو دلمه . ‌ ‌. .

:((

+ تاریخ | سه شنبه ششم آبان ۱۳۹۳ساعت | 0:20 نویسنده | دخترک |

حالم بده. حال دلم خیلی خراااااابه این روزاااااااااا ...

چقدر دلم تنگه برای نوشتن.....برای تعریف کردن....

+ تاریخ | شنبه چهارم مرداد ۱۳۹۳ساعت | 5:7 نویسنده | دخترک |


ادامه مطلب
+ تاریخ | شنبه بیست و هشتم تیر ۱۳۹۳ساعت | 23:56 نویسنده | دخترک |

این حقیقت در دلم ماوا گرفته
که عشق دیگر در دل تو جا گرفته
انقَـدَر پروا نکن از اشـــــک من
حرف اخر را بزن, حرف اخر را بزن...

تو مرا رنجانده ای....روز و شب گریانده ای....
پشت دیوار ریــــــــا... چهره را پوشانده ای...

این حقیقت در دلم ماوا گرفته
که عشق دیگر در دل تو پا گرفته...
انقدر پروا نکن از اشک من...
حرف اخر را بزن, حرف اخر را بزن

انچه را باید بفهمم من دگر فهمیده ام
*************************

تو مرا رنجانده ای...روز و شب گریانده ای...
پشت دیوار ریا....چهره را پوشانده ای...

این حقیقت در دلم ماوا گرفته
که عشق دیگر در دل تو پا گرفته
انقَدَر پروا نکن از اشک من
حرف اخر را بزن... حرف اخر را بزن...
حرف اخر را بزن... حرف اخر را بزن...


هایده _ این حقیقت

+ تاریخ | شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۳ساعت | 23:49 نویسنده | دخترک |

هم دلم میخواست کسی بود و براش تایپ میکردم... تند تند...حرف میزدم... زار میزدم...

اما....

ادم زده هم شدم :)

دیگه حوصله هیشکی و هیچی رو ندارم...

هیچی....

ترجیح میدم یواشکی بغضمو قورت بدم و قطره های پنهانی اشک بریزم... تا اینکه بخوام با یه ادم حرف بزنم....

واقعا دیگه خیلی تنها شدم... خیلی... هیچ کس نیست.... هیچ کس....

دلم .... هیچ کس و هیچ چیز رو دیگه نمی خواد....

چرا. دلم فقط مشهد میخواد. همین...........

+ تاریخ | شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۳ساعت | 22:53 نویسنده | دخترک |


ادامه مطلب
+ تاریخ | شنبه سی و یکم خرداد ۱۳۹۳ساعت | 22:43 نویسنده | دخترک |

دلم تنگ شده واسه اینجا ....

+ تاریخ | چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۳ساعت | 16:12 نویسنده | دخترک |

دیدمش...

دو بار....

یه حسی میگفت اون اره....

اما من.... شاید در حال شک...نمیدونم

خدایا خودت کمک کن...

+ تاریخ | چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۳ساعت | 16:11 نویسنده | دخترک |

دیدمش...

دو بار....

یه حسی میگفت اون اره....

اما من.... شاید در حال شک...نمیدونم

خدایا خودت کمک کن...

+ تاریخ | چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۳ساعت | 16:11 نویسنده | دخترک |

دیدمش...

دو بار....

یه حسی میگفت اون اره....

اما من.... شاید در حال شک...نمیدونم

خدایا خودت کمک کن...

+ تاریخ | چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۳ساعت | 16:11 نویسنده | دخترک |

حالم بده.

حالم اصلا خوب نیست :((


ادامه مطلب
+ تاریخ | جمعه نهم خرداد ۱۳۹۳ساعت | 1:37 نویسنده | دخترک |



ادامه مطلب
+ تاریخ | سه شنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۳ساعت | 22:41 نویسنده | دخترک |



ادامه مطلب
+ تاریخ | یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۳ساعت | 1:0 نویسنده | دخترک |